1 پست
صفحه 1 از 1

آن جا که بینش انتقادی غروب کند فاشیسم طلوع می کند

توسط شیدای صحرا در 1 بهمن 1392, 19:03


انسان در اسارت "نگاه"

من، وقتی هستم که تو مرا ببینی

ناگهان درمی یابی که از صحنه ی تئاتر زندگی به حاشیه رانده شده ای و نقش هایت بتدریج رنگ می بازد و نگاه تماشاچیان به سمت و سوی دیگری رفته است. هیچ کس ترا نمی بیند، به حسابت نمی آورد و بی توجه از کنارت می گذرند، بی آن که گوشه چشمی به تو داشته باشند. غم غربت، غم دیده نشدن از سوی دنیای اطراف و در نتیجه ی آن، احساس تلخ تنهایی آزارت می دهد. در ناخودآگاه خویش به این پرسش می اندیشی که چرا کسی مرا نمی بیند. به من فکر نمی کند، و یا دست کم، چهره به چهره با من نمی نشیند و دمی چشم هایش را به من قرض نمی دهد. حس در حاشیه زیستن و از نظرها غایب شدن و حس به حساب نیامدن، به سراغت می آید. چنین می شود که دلخور می شوی و معنای زندگی ات بتدریج، بی فروغ و کم سو می گردد. حتی ممکن است پریشان و مضطرب شوی. با این همه راهی برای ماندن در چشم ها و زیستن در نظرها نمی یابی.


دیده نشدن، مساوی است با اضطراب فراموشی و بی رحمی جهانی که در آن زندگی می کنی. دیده شدن صرفا به معنای انعکاس تصویر خود در شبکیه ی چشمان دیگری و مواجهه ی مستقیم با دیگری و مشاهده از طریق حس بینایی، نیست. دیده شدن معنای وسیع تری دارد. البته یکی از انواع دیده شدن، معنای متعارف آن است. بلکه دیده شدن، به همه ی آن چه گفته می شود که موجب می گردد دیگری و یا دیگران، آدمی را در ذهن و ضمیر خود حاضر بیابند، در معادلات و ارتباطات به حسابش بیاورند و در کانون توجه شان قرار گیرد و مستقیم و یا غیر مستقیم به او بیندیشند. دیده شدن، یعنی این که واقعیت آدمی را به منزله ی انسانی که هست و هنوز دارد زندگی می کند به رسمیت بشناسند.
دیده شدن، (درمعنای موسع آن)، نیاز روان شناختی همه ی آدمیان، از همان زاد روز نخست تا پایان راه غبارآلود زندگی است. در مقابل مفهوم دیده شدن، مفهوم تلخ فراموش شدن و در نتیجه، تنهایی و جدایی از دیگران می نشیند. "فروم از این نقطه آغاز می کند که بنیادی ترین دلواپسی بشر، تنهایی اگزیستانسیال است، یعنی آگاهی از جدا بودن، خاستگاه همه ی اضطراب ها است." یالوم از قول یکی از بیمارانش می نویسد: "آن چه دستپاچه ام می کند این است که در ان لحظه هیچ کس در دنیا به من فکر نمی کند." چنین بیماری ترجیح می دهد که بمیرد تا این که تنها بماند، زیرا در نگاه او آدمی"وقتی تنها است، وجود ندارد." اضطراب تنهایی، یعنی هراس از گم شدن در پهنه ی تاریخ و از دست رفتن در فراخنای زمان. اضمحلال "خود"، و در افتادن به ورطه ی غمناکی است که نمی داند کیست و در کجا ایستاده است. در این حالت است که باید موجودیت"من" را با نگاه های دیگران، مساوق و برابر دانست. "من" هیچ، نیستم مگر آن که مرا بنگرند.

گرچه نیاز به دیده شدن، ویژگی اگزیستانسیال و بنیادین درون آدمی است. اما گویا همه ی افراد به یک اندازه و میزان، چنین نیازی را در خود احساس نمی کنند. نیاز به دیده شدن، دست کم به دو عامل وابسته است. اولا، به ساختار روانی (دورن گرا – برون گرا ) و ثانیا، وابسته به این است که شخص در کجای پلکان فردیت خویش ایستاده و چه درجه ای از فرهیختگی را کسب کرده باشد. به میزان فربهی و استحام درون، نیاز به دیده شدن، کاستی می گیرد. آنان که ایستاده بر پای خویش اند، چندان محتاج "چشم" های دیگران نیستند. درماندگان اما در اسارت نظر و نگاه های دیگرانند. اسارتی در زندان مخوف و تاریک و وحشتناک نگاه های از دست رفتنی و ناپایدار. بیگانگی از خود و داشتن درونی بیهوده و پوچ، وابستگی آدمی را به دیگران و نگاه های آنان بیشتر می کند تا جایی که فقط تا وقتی کسانی او را ببینند، احساس می کند وجود دارد. کسانی که سقف "هستی" خویش را بر ستون توجه و نگاه این وآن می نهند، زندگی فرو ریختنی و لرزانی را در حضور دیگران تجربه می کنند. "زیستن در حضور دیگران"، زیستنی تلخ و ناگوار است، زیرا نگاه های دیگران، امری پایدار و همیشگی نیست. روزی فرا می رسد که از کانون توجه جمع بیرون می آید و در سرمای تنهایی بر خود خواهد لرزید، بی آن که لباسی از خویشتن، بر قامت"خود" کرده باشد. چنین شخصی،. تا زمانی می تواند حس بودن و زیستن داشته باشد که کسی او را نظاره کند و یا در خاطره ای حضور داشته باشد. انسان میان تهی، بزرگترین رنج اش، رنج تنهایی و دیده نشدن است. زیرا برای احساس زنده بودن و زیستن، محتاج تصدیق دیگران است.


فردیت در مسلخ چشم ها

همان گونه که پیشتر اشاره شد، "دیده شدن"، نیاز ذاتی بشر و یکی از ویژگی های اگزیستانسیال آدمی است. اما این نیاز در افراد مختلف به نحو یکسان حضور ندارد. انسان های سالم، نه وابستگی کامل و مطلق به نگاه های دیگران دارند و نه از دایره ی حضور و نگاه های دیگران، انقطاع مطلق و کامل می یابند. همه ی افراد درجه ای از نیاز به دیده شدن را در خود احساس می کنند. چه نیاز حداقلی و چه نیاز حداکثری. همگان به توجه و نگاه دیگران محتاج اند، اما سخن بر سر میزان وابستگی به این نگاه ها است. برخی از افراد دیده شدن را امری خوشایند می فهمند، اما برخی دیگر، در اسارت توجه این و آن اند.
هر یک از ما باید پاسخی روشن و واقعی برای این پرسش بیابیم که: آیا هستی خود را با مشاهده و دیدن از سوی دیگران تعریف کرده ایم؟ و یا "بودن" ما مستقل از نظرها و دیدگان دیگران است؟ مهم این است که احساس بودن و هستن و زیستن، از کدام ناحیه در ما تولید و تقویت می شود. از بیرون (نگاه ها و تشویق ها و مورد توجه قرار گرفتن ها) و یا از درون جان آدمی. آگاهی از وجود و حس زیستن و بودن، از درون می جوشد یا از برون؟ به تعبیر دیگر، بودن من وابسته به درون من است و من نیازی به بیرون از خود ندارم و یا بودن من تماما وابسته به یک امر بیرونی است؟ "من" از نگاه ها رها و آزادم و یا در زندان نگاه ها اسیر شده ام؟
با توجه به آن چه آمد، می توان انسان ها را در دو سنخ متفاوت صورت بندی کرد:
سنخ اول کسانی هستند که "بودن" خویش را تماما در نگاه و نظرهای دیگران معنا می کنند، و چگونه زیستن شان را در آیینه ی جامعه می جویند. زندگی برای این گروه، با معنا است، اگر دیده شوند و بی معنا خواهد بود اگر چشمی آنها را نبیند. برای این گروه، بودن یعنی نظاره شدن. اگر مورد توجه قرار نگیرند و دیده نشوند، به انواع بیماری های روحی و روانی مبتلا می گردند. به همین دلیل تلاشی جانکاه می کنند تا توجه عمومی را به سوی خود جلب نمایند. ملتمسانه و از سر عجز از دیگران می خواهند که "مرا تماشا کنید". یکی از شاخصه های مهم این گروه این است که تحمل شان در برابر تنهایی، بسیار اندک است. ویژگی دیگر این گروه این است که جرات زیستن را از دست داده اند. زیستن، یعنی با خود بودن و بر پای خود ایستادن. از شاخصه های دیگر این گروه، میان تهی بودن آنان است. میان تهی بودن آدمی، همان چیزی است که "رولومی"، آن را نداشتن استقلال فکر و ناتوانایی شان به تصمیم گیری در حل مسایل و گرفتاری های خود، می داند. وقتی"در توفان های بزرگ و کوچک زندگی، خود را بی قدرت و چون کشتی بی لنگر دستخوش موج و توفان احساس می کنند، خویشتن را تهی و فاقد تکیه گاه درونی می بینند."
یکی از نتایج زیستن در حضور دیگران و اهمیت وافری قایل شدن برای نگاه ها و نظرهای دیگران، دور شدن از زندگی اصیل است و به تعبیر ملکیان، در پیش گرفتن زندگی عاریتی. زندگی عاریتی، آن گونه زندگی است که از آن ما نیست و به ما تحمیل شده است. وقتی شخصی بخواهد نگاه های دیگران را مستمرا به خود معطوف دارد لاجرم باید آن گونه بزید که دیگران را خوش آید. خود را فراموش کند و کیفیت زیستن اش را بر مدار رضایت این و آن بنا نهد. این همان زندگی عاریتی و غیر اصیل است. تماشاگران زندگی من، تا وقتی مرا تماشا می کنند که من همراه آنان و برای آنان بزیم و بر ملاک و معیار آنان زندگی کنم. اما حتی در این وضعیت نیز، هنگامی فرا می رسد که از صحنه ی دیده شدن به سایه ی فراموشی و دیده نشدن رانده خواهم شد. دیده شدن، فرایندی کوتاه مدت و ناپایدار است. و آدمیان چه رنج ها می کشند تا این فرایند را طولانی تر کنند.
اما سنخ دوم از انسان ها، کسانی هستند که معنای زندگی شان را از دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن، به دست نمی آورند. البته آنها نیز از دیده شدن، نمی توانند بگریزند، اما دیده شدن را پایه و اساس بودن و هستی شان قرار نمی دهند. از تنهایی هراس ندارند و از این که با خودشان مواجه شوند نمی ترسند. آنها می دانند که دیده شدن، فرایند مداوم و پایداری نیست که بتوان بر آن دل بست و همواره از آن سود جست. می دانند که هر کسی در زمان محدود فرصت دارد تا زیر نور پروژکتورهای پر نور نگاه ها قرار گیرد. کمی بعد نور از سر آدمی به سمت دیگری می رود. می دانند که وقتی وارد صحنه ی تئاتر زندگی می شوند، لاجرم و پس از مدتی باید به گوشه ی فراموشی رانده شوند . می دانند که آفتاب دیده شدن ها، به زودی غروب می کند و او باید با خود، به تنهایی روبرو شود، همان گونه که با خدای خویش به تنهایی مواجه می گردد. اساسا آنان که می توانند به تنهایی با خود، روبرو شوند، می توانند به تنهایی با خدا نیز ملاقات کنند. اما دیندارانی که از مواجهه ی با خود می ترسند و مجبورند در سایه ی این و آن با خویش، مواجه شوند، آمادگی ملاقات با خدا را نیز به تنهایی ندارند. اینان چون طفل می مانند که باید دستانشان در دست کسی باشد.
زیستن بر مدار خوشایندها و بدآیندهای دیگران به نارضایتی و هراس از فراموش شدن منجر می گردد. از این رو مستمرا انتظار دارد دیگران او را ببینند و مورد تشویق قرار دهند. می خواهد در کانون توجه سایرین باشد. در نتیجه ی چنین وضعیتی، و از آن جا که دیده شدن، نمی تواند دائمی باشد و انتظارات از دیگران همواره نمی تواند با پاسخ مطلوب مواجه شود، روابطش با سایرین به تیرگی می گراید. کینه ی این و آن را به دل می گیرد. نمی تواند شفقت ورزی کند، زیرا احساس می کند از سوی جامعه مورد بی مهری قرار گرفته است. با خود می اندیشد، وقتی دیگران به من نمی اندیشند و من برای آنها مهم نیستم، چرا باید سفره ی مهربانی را بگشایم و دیگران را به خوان شفقت ورزی خویش فرا بخوانم. گویا مقدمه ی شفقت ورزی، کاهش هر چه بیشتر مطالبات مان از دیگران است.
آنان که زندگی را در چشم های دیگران می جویند، میان تهی اند، زیرا فردیت خویش را به مسلخ چشم ها می برند و دُرّ یگانه ی زیستن را در پای رضامندی دیگران ذبح می کنند و چنین می شود که خود را در اسارت نگاه ها و زندان دیده شدن ها نگاه می دارند.

نوشته علی زمانیان

1 پست
صفحه 1 از 1
انتقال به
cron